|
پنج شنبه بود.هوا خیلی سرد شده بود.انگار که زمستون اومده بود.باورتون میشه ماه آبان بود اما برف اومده بود. اما من هنوز چیزی از این سرما حس نمی کردم.چند تا خانواده منتظر بودن .مامان بزرگم (مادر مامانم که ایکاش الان پیشمون بود )+ داییم + خاله مامانم + خانواده پدری از پدر بزرگ و مادر بزرگ گرفته تا عمه و عمو .آخه من اولین نوه خانواده مادری و اولین نوه پسری خانواده پدریم بودم.شاید خیلی طول نکشید که منم وارد این دنیای رنگارنگ شدم.من اومده بودم. یه بچه ریزه میزه و فسقلی که هنوز اسم براش نذاشته بودن.مامانم همیشه میگه که اندازه عروسک خودم بودم.ده روز گذشت اما من همچنان بی شناسنامه و بی اسم بودم.گذشت وگذشت تا یک ماهگی ام هم تموم شد. داستان انتخاب اسم برای من فسقلی: همه اینا به خاطر این بود که بابام خیلی رو اسمم حساس بود و می خواست یه اسمی برام بزاره که تو فامیل تک باشه.واسه همین انقدر طول کشید.پیشنهاد دادن اسممو بزارن ناهید.بابام گفت نه.مامانم گفت بزاریم آرزو اما اینم نشد چون تو فامیلای بابام آرزو داشتن.خلاصه که من همچنان بی شناسنامه بودم.بالاخره یه شب ساعت 12 شب که بابام داشت مسواک میزد جرقه ای به ذهنش زد وناگهان با حالتی ارشمیدس گونه داد زد که فهمیدم چی بزاریم(البته جناب ارشمیدس از واژه یافتم استفاده کرده بود که بابای من یه کم تغییرش داده بود).خب دیگه بالاخره منم اسم دار شدم.هووووووورررررااااا. اسم من تو فامیل تک بود تا چند سال بعدش که فکر کنم یکی یا دوتا هم اسمم تو فامیل اضافه شد. تاریخ صدور شناسنامه ام 4 آذره در حالی که من 31 روز قبلش به دنیا اومده بودم یعنی 3 آبان. حالا که تولد بیست و چند سالگیمو جشن می گیرم دوست دارم از مامان و بابام تشکر کنم به خصوص مامان عزیزم که همیشه همراهم بوده و اولین دوست زندگیم. اینم کیک تولدم...بفرمایید...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 11:27 توسط یه جوون م3 خودت |
|